#نهال_پارت_322


والا به سمت نهال حرکت کرد.

_به نظر خوشمزه میاد.

_باید یه کم تو یخچال بمونه.

و آن ها را در یخچال گذاشت. والا همان طور که چشمش به ظرف بود گفت:چقدر باید بمونه؟

نهال دستش را به کمرش زد و گفت: شکمو! 10 دقیقه..

والا سرش را تکان داد و با حسرت به در یخچال که بسنه میشد نگاه کرد.

نهال نگاهی به اطراف کرد و گفت: چقدر همه جا به هم ریخته شد.

_میگم فاطمه خانوم میاد تمیز میکنه.

نهال به سمت میز رفت و گفت: نه خودم جمع میکنم.

والا دست نهال را گرفت و گفت: گفتم فاطمه خانوم تمیز میکنه.

نهال به سمت والا چرخید.

_آخه...

والا به صورت نهال خیره شد و گفت: ممنون.

نهال لبخندی زد و گفت: کاری نکردم.

والا به کابینت ها تکیه داد و هر دو دست نهال را در دستش گرفت و گفت: تا به حال هستی رو اینقدر خوشحال ندیده بودم.

romangram.com | @romangram_com