#نهال_پارت_253


_کجا؟

نهال به پله ها اشاره کرد.

_با اجازتون میرم بخوابم! نصفه شبه.

مرضیه او را به سمت خودش کشید اما مقاومت نهال مانع جلو رفتنش شد.

_این کارا یعنی چی؟

مرضیه با حرص گفت: خوب راست راست واسه خودت میری و میای و وانمود میکنی هیچ اتفاقی نیوفتاده!

_مگه اتفاقی افتاده؟

عمدا این حرف را زد میدانست این مرضیه را عصبی تر میکند.

_دختره چشم سفید! فکر کردی میتونی با من در بیوفتی؟

نهال با خونسردی گفت: من قصد در افتادن با کسی رو ندارم این شمایین که دست از سر من بر نمیدارین.

_یه جوری حرف نزن که خودتو مظلوم نشون بدی من میدونم چه مار خوش خط و خالی هستی. هنوز نیومده شوهر خواهرتو بر میزنی خدا میدونه دیگه چی میخوای از این خونواده بالا بکشی!

نهال پوزخندی زد و گفت: شوهر خواهر؟ اصلا متوجه منظورتون نمیشم!

بازویش را از دست مرضیه بیرون کشید و گفت: مثله این که به گوش شما نریده من و والا خیلی قبل تر از این با هم آشنا شده بودیم. صد در صد اگه من اینجا نمی اومدم بازم جواب والا برای ازدواج با یاسمین منفی بود چون قصد ما از اول هم جدی بوده. تازه من دلیل این همه اصرار به این که والا داماد شما و بوده و شوهر یاسمین نمیدونم وقتی حتی خواستگاری هم در کار نبوده.

با لحن تمسخر امیزی ادامه داد.

_حتی یاسمین هم به این وصلت راضی نبود.

romangram.com | @romangram_com