#نهال_پارت_249
اهی کشید و فیلم را به جایی که او را در آغوش گرفته بود برگرداند.
سر جایش دراز کشید و دست های لرزانش مشت کرد.
ناخود اگاه به یاد گونه های سرخ نهال افتاد.
من با یه بغضی که گلو گیره.
هرشب توخونه بست میشینم..
واسه رهایی از خیالاتت.
یه نقشه ی بی نقص میچینم..
پشت میکنم به خاطراته تو.
دنیای من لبریزه اشوبه..
گاهی فقط باید فراموش کرد.
گاهی یکم تنها شدن خوبه..
نهال راه نمیخواست ؛چشم هایش را بست. دلش تنگ نفسش بود.
دوباره صحنه اخرین حرفهایشان جلوی چشمش نقش بست.
_عشق من به درک!اون همه احساس به کنار . نفسم ما یه بچه داریم.
نفس سرش را با تاسف تکان داد و گفت:وجود هستی نظر منو عوض نمیکه. والا من دیگه نمیتونم باهات زندگی کنم اگه دوستم داری بذار برم بذار به عشق واقعیم برسم....
romangram.com | @romangram_com