#نهال_پارت_245


والا از جلوی در کنار رفت.

_بیا تو.

نفس با تعجب به والا نگاه کرد و وارد خانه شد.

_عجیب شدی امرو....

حرفش هنوز تمام نشده بود که چشمش به خانه افتاد.

_اینجا چه خبره؟

والا لامپ را خاموش کرد تا نور شمع ها بیشتر معلوم شود هر چند هنوز هم خانه از نور بقیه چراغ ها روشن بود.

_خوشت اومد؟

نفس بهت زده به سمت والا برگشت.

والا لبخندی زد و گفت:چیه؟

نفس دوباره نگاهی به اطراف کرد.

_اینجا چه خبره؟

والا دست انداخت دور کمر نفس و او را به سمت خودش کشید.

اینا رو اماده کردم واسه تو.

نفس دوباره سرش را به اطراف چرخاند و گفت:واسه من؟

romangram.com | @romangram_com