#نهال_پارت_232


تقه ای به در خورد نا خود آگاه یاد میترا افتاد تازه فهمید که خبری از میترا نیست.

از جایش بلند شد.

_بفرمایید.

هستی به ارامی وارد اتاق شد نهال با دیدن هستی با تعجب نگاهش کرد.لحظه ای بعد والا هم وارد اتاق شد. نهال دست برد تا شالش که روی شانه اش افتاده بود را روی سرش بکشد والا همان طور خیره به موهای بلند نگاه میکرد.

اینطوری بیشتر شبیه نفس میشد.

نهال خیلی سریع شال را روی سرش کشید و والا مجبور شد جلوی دخترش هم که شده خوددار باشد و نهال را وادار به برداشتن دوباره آن شال کزایی که حس و حالش را خراب کرده بودنکند.

هستی دست والا را گرفت. والا لبخندی به دخترش زد و با شیفتگی نگاهش را به نهالی که چند لحظه پیش موهای خرمایی رنگش هوش از سر والا برده بود دوخت و گفت: هستی اومده یه چیزی بگه!

نهال سرش را خم کرد و به هستی نگاه کرد.

هستی سرش را بالا گرفته بود و به والا خیره شده بود. نهال به سمت هستی خم شد و گفت: سلام!

هستی منتظر تایید والا بود والا سر را تکان داد . هستی به نهال نگاه کرد او هم خیلی زود متوجه شباهت او با مادرش شد این دلش را گرم میکرد لبخندی زد و گفت: بابام گفته قراره با هم عروسی کنین!

والا با اعتراض گفت: هستی!

هستی اخمی کرد و گفت: گفته میای پیش ما ولی میخوای باهاش عروسی کنی مگه نه؟

نهال به والا نگاه کرد والا شانه هایش را بالا انداخت .

نهال رو به روی هستی زانو زد و گفت:تا شما چی دوست داشته باشی خوشگل خانوم!

هستی با تردید گفت: من که...

romangram.com | @romangram_com