#نهال_پارت_231


والا لبخند زد.

_نه عزیزم!

هستی شانه هایش را با بی میلی بالا انداخت و گفت:مارو نمیخوره؟

والا خنديد.

_نه عزیزم!

_به شرطی که مامانمو بیشتر دوست داشته باشی!

والا لبخندی زد و گفت: باشه! ولی این یه رازه نباید به کسی بگی مخصوصا نهال!

_اوهوم!قول میدم.

و انگشت کوچکش را بالا گرفت والا انگشتش را در انگشت دخترش حلقه کرد و لبخند زد.

_یادت نره تو خونه هیچی درباره مامانت نباید به هستی بگی خب؟

_چرا؟

_خب وقتی بفهمه ما مامانتو بیشتر دوست داریم حسودی میکنه!

هستی خندید و گفت: باشه

والا پیشانی دخترش را بوسید و گفت: افرین دختر خوب!

نهال روی تخت نشسته بود و به رو به رویش خیره شده بود. به هیچ چیز فکر نمیکرد مغزش خالیه خالی بود. به آرامش احتیاج داشت. باید کمی از این دنیا دور میشد تا بتواند به خودش مسلط شود.

romangram.com | @romangram_com