#نهال_پارت_216
نفسش را دوباره پیدا کرده بود.
اینبار باید تمام اشتباهاتی که کرده بود را فراموش میکرد. اینبار تمام کارهایی که باید انجام میداد و نداده بود را باید عملی میکرد. اینبار نفس بود که باید مطیع او میشد.
_نمیخوای بیای بشینی؟ از اینجا هم منظره رو معلومه!
نهال به ارامی به سمت والا برگشت .
والا پا روی پا انداخت و در صندلی بیشتر فرو رفت.
_بیا بشین!
نهال به ارامی به سمت صندلی کنار والا قدم برداشت.
والا همین طور که او را با نگاهش تعقیب میکرد گفت: چرا یه دفعه نظرت عوض شد خانوم منطق الدوله! مگه نگفتی این رفتار بچگانس ؟
نهال ابروهایش را بالا داد و گفت: خب فکر کنم بچه شدم!
دست هایش را روی هم گذاشت و با کلافگی گفت: کارم احمقانه بود! فکر نمیکردم بابام بخواد همین الان بینمون صیغه بخونه یا حداقل انتظار داشتم خانوم بزرگ مخالفت کنه!اون حتی اجازه نداد عمه و مرضیه اظهار نظر کنن!
دستش را روی پیشانی اش گذاشت و گفت: حس بدی دارم!
_پشیمونی؟
نهال به والا نگاه کرد اگر جواب مثبت می داد آشکارا به او توهین کرده بود!
سرش را به ارامی تکان داد و گفت: این که دو نفر بدون هیچ شناختی بخوان ازدواج کنن عاقلانه نیست!
والا شانه هایش را بالا انداخت و گفت: وقت داریم واسه اشنا شدن!
romangram.com | @romangram_com