#نهال_پارت_212


_اگه تو بودی که اصلا این اتفاقا نمی افتاد! می افتاد؟

سرش را با تاسف نکان داد و گفت: ولی نیستی!

به چشمهای مادرش خیره شد.

_مراقبم باش!

سرش را خم کرد و عکس ها را همراه با دست نوشته ها در کیف دستی اش گذاشت و از اتاق خارج شد.

همراه والا از عمرات خارج شدند و به سمت ماشین حرکت کردند و هر دو سوار شدند.

نهال سعی داشت ارام باشد هیچ حرکت اضافه ای نمیکرد. کمربندش را بست و دست هایش را روی کیفش گذاشت.

والا حرکت کرد.

_خب حالا کجا بریم؟

نهال سرش را به سمت والا چرخاند!

والا از گوشه چشم نگاهش کرد.

_بریم ویلای من؟

نهال به رو به رو نگاه کرد.

_هوم؟

_بریم ویلا! نزدیکه به سرایدارم میگم یه چیزی واسه ناهار بگیریم میخوریم! تراسش منظره قشنگی داره. کسی هم نیست که مزاحممون بشه!

romangram.com | @romangram_com