#نهال_پارت_164


_سلام پسرم! بد موقع زنگ زدی!

_چرا؟

_همه فهمیدن نهال فرار کرده . همه چی ریخته به هم علی الخصوص خانوم بزرگ و اردشیر! ببینم تو مطمئنی که اون خبر داره؟

والا لبخندی زد و گفت: اره حتما داره فیلم بازی میکنه!

_سر فرصت میرم باهاش حرف میزنم ببینم چی میگه!راستی دیشب نشد بپرسم شماها کجایین؟

والا نگاهی به فروشنده که داشت سفارشاتش را در پلاستیک میگذاشت کرد و گفت:نهالو بردم یه جای دیگه!

_یه جای دیگه؟یعنی چی؟خودش خواست ببریش؟ والا مواظب این دختره باش معلوم نیست چطور ادمیه شر درست نکنه واست!

_اون فکر کرده اومدین دنبالش! میبرمش یه جای امن تا تو با دایی حرف بزنی.

_زده به سرت؟ کجا بردیش؟ این مسخره بازیا چیه در آوردی؟

_میخواستم ببینی که شوخی ندارم! تو فقط بهش بگو نهال با منه من خودم بهش زنگ میزنم فقط یادت باشه اگه بخوای خرابش کنی....

آلاله حرف والا را قطع کرد.

_لج نکن والا گفتم اون دختره به درد تو نمیخوره!

_دقیقا به خاطر همین حرفاتونه که اونو با خودم بردم! مامان اگه این قضیه حل نشه تو فامیل ابروریزی میشه هر چی باشه دختر اردشیر تنهایی با پسر عمش از خونه فرار کرده!

_لا اله الا ا... !

_مراقب هستی باشین تا بیام دنبالش به بقیه بگو مشکل کاری با شهرداری پیدا کردم باید می رفتم!

romangram.com | @romangram_com