#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_89
جلل الجالب این لبخندم بلد بود و من نمیدونستم؟ یهو از دهنم در رفت و گفتم:
-یاخدا تو داری لبخند میزنی.
نگاه متعجبی بهم انداخت و گفت:
-نه بابا من زیادی اخمو هم نیستم انقدر بزرگش کردین.
-اول برو یه صنایع دستی جایی یا لوازم تحریری یا خرازی من چندتا چیز لازم دارم بگیرم.
ونداد سری تکون داد و بعد گفت:
-چشم داش مهراد گل.
به راه افتاد که سهیل گفت:
-چیزات چیه؟
هنوز تو باغ نبودم و گفتم:
-هان؟ چیز چی؟
سهیل با شیطنت نگام کرد و گفت:
-چیز شدی که چیز میخوای.
romangram.com | @romangram_com