#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_75


با تموم شدن حرفم توی ذهنم با وجی جانم.

می‌دونین چی شد؟ نه نمی‌دونین این سهیل خر تر از خودم آب ریخت تو صورتم!

یهو آبی سرد پاشیده شد تو صورتم که نفس عمیقی از سردی کشیدم و بعد ترسیده به سهیل نگاه کردم که عین گورخر راه راه شروع به قه قه خندیدن کرد من موندم کجای این حرکتش خنده داشت!

خانم آلفردو و اقا صالح دعوتمون کردن تا بریم تو سالن بشینیم بیشتر از این منتظرشون نکنیم. می‌‌خواستم عین بچه مثبتا سرمو بندازم پایین و برم اما خوب کرم درون، چنین اجازه ای نمی‌ده در جریان که هستین؟

خیلی راحت رفتم شربت برداشتم توش قرص اسهالی هم ریختم گذاشتم کنار سینی چند تا دیگم ریختم تا شک نکنن، خیلی راحت واسه همه تعارف کردم و دقیقا همون لیوان افتاد واسه سهیل. جون الهی فداش بشم ننه جون امروز و مگه تو دسشویی به سر ببری، همگی بیسکوییت برداشتیم و شروع به خوردن کردیم؛ سهیل همشو یه جا سر کشید و بعد گفت:

-مهری خانوم خیلی خوشمزه بود عجب کدبانویی بودی ما نمی‌دونستیم.

یدونه ابرومو دادم بالا و گفتم:

‌-نوش جان آق سهیل والا چشم بصیرت می‌خواست که شما نداشتی.

سهیل: چشم بصیرت هم داشتم که تورو دیدم.

باخنده گفتم:

-پسندیدی منو؟

خانم آلفردو و آقاصالح نظاره گر حرف زدن ما بودن که سهیل دوباره بین نگاه کردنامون پارازیت داد:

-مهری خانوم کی بیایم خواستگاری عزیزم آشپزیتم که حرف نداره شربتم که از خوشمزگیش دل آدمو می‌لرزوند.

romangram.com | @romangram_com