#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_55
-متشکرم لیدی جوان.
مهمان دار پوفی کشید و ازمون دور شد که دیدم النا مشتاقانه به دستام نگاه میکنه!
یه لحظه با خودم گفتم یعنی بخاطر چندتا خوراکی که طعمشون کاکائوعه انقدر اشتیاق و ذوق به خرج میده؟
بیخیال قضیه همه رو گذاشتم وسط و گفتم:
-هرچقدر دلت میخواد بخور من فقط شیرکاکاعو و کیکمو میخورم و میخوابم تا رسیدن منو بیدار کنی.
النا: چشم بیدارت میکنم
هردومون شروع به خوردن کردیم و وقتی تموم کردم، هندزفریمو توی گوشم قرار دادم و به گوشیم وصلش کردم...
به النا نگاه کردم با اشتیاق داشت میخورد سرمو برگردوندم و آهنگ بی کلامی رو پلی کردم؛ رفتم تو لیست عکسام و همه عکسام رو یکی یکی نگاه کردم که رسیدم به عکس رائیکا؛ دقیقا همون روزی که رفتم باغشون تا به همراه یاشار کمکش کنم بتونه نقاشیش رو بکشه.
با یاد اون روز که هردومون رنگی شده بودیم لبخندی زدم و بعد چشمام رو روی هم گذاشتم و به خوابی عمیق رفتم.
***
با تکون های شدیدی از خواب نازم بیدار شدم، صدای آهنگ بی کلامی که روی تکرار رفته بود همچنان توی گوشم بود. منگ به اطراف نگاه میکردم که ناگهانی هندزفری هام از گوشم بیرون کشیده شد! ترس و تعجب توی وجودم غوغا میکرد. با ضربه ای که توی صورتم خورد از جا پریدم و زل زدم به النایی که محکم کوبیده بود تو صورتم.
اونم انگار از سنگین بودن خوابم تعجب کرده بود که هول هولکی گفت:
-آقا مهراد پاشو همه دارن میرن ماموندیم فقط!
romangram.com | @romangram_com