#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_54


-خشک شد!

متعجب گفتم:

-چی خشک شد؟

گفت:

-دست این بنده خدا.

و به مهمان داری که من همین الان چشمم بهش افتاده بود اشاره کرد; با یه عالمه خوراکی که من عاشقشون بودم.

لبخندی زدم و از روی میزش کاکائو و ویفر کاکائویی و کیک و آبمیوه و شیرکاکائو برداشتم، که النا خندید و گفت:

-چه خبرته من هنوز کاکائو برنداشتم شما همشو واسه خودت برداشتی!

گفتم:

-من به تو چیکار دارم بچه خودت واسه خودت بردار.

خنده حرصی کرد و بعد گفت:

-والا هرچی خواستم بردارم شما به جام برداشتی! باشه اشکالی نداره منم باهات می‌خورم.

و بعد رو به مهماندار گفت:

romangram.com | @romangram_com