#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_53


خندید که با سقلمه دوستش خفه خون گرفت؛ اخلاق دوستش یه جوری بود; انگار همنشینی با پسرا یا حرف زدن با ما رو دوست نداشت و النا هم اعصابشو بهم می‌ریخت.

از اخلاق النا خوشم می‌اومد، دقیقا عین خودمه شیطون و باوقار؛ وایسا ببینم! چی گفت اسم پدرش رو؟ صالح امیریان؟ دوست بابا؟! نکنه دخترشه؟!

با فکر اینکه ممکنه دختر دوست بابا باشه لبخندی از خوشحالی روی لبم اومد اما یه لحظه با خودم گفتم شاید تشابه اسمی باشه؟ لبخندم نابود شد!

چی؟ چرا من باید با بودن یه دختر شیطون بگم خوبه که هست و خوشحال باشم؟! اه خدا؛ نه من نباید به کسی دل ببندم و من می‌دونم که فقط به خاطر شیطونیای چند دقیقه پیششه که فکرمو درگیر خودش کرده. نه من اصلا نباید بهش فکر کنم اصلا! من یکیو دارم که قبلا بهش دل باختم آره رائیکا چطور می‌تونم بهش خ**یا*نت کنم؟! اما من که هنوز بهش کاملا نگفتم که دوسش دارم یا نه؟! ولی فکر می‌کنم از اخلاقای جدیدا رائیکا اونم منو دوست داشته باشه! آره همینه وگرنه اون رائیکایی که اخلاقشو سگ دوسش نداشت چطور می‌تونست بهم بگه که سالم و سلامت برگردم پیشش؟ بشم همون نقاش مزاحم؟

نقاش مزاحم! اسمی که رائیکا توی گوشیش ذخیره کرده بود...آره من مال رائیکا هستم و رائیکا هم مال منه با اون اخلاق گندش!

[وجدان: مهراد هی هیچی بهت نمیگم لطفا ادبتو رعایت کن ها مثلا اسم منم رائیکاست]

تو دلم خندیدم. روزی که با رائیکا آشنا شدم، با خودم گفتم چون وجدانم زیادی حرف می‌زنه و اخلاق بدی داره اسمشو بزارم رائیکا و همین کارم کردم!

[وجی: خوب دیگه من می‌رم توم استراحت کن]

با تکون خوردن دستی دقیقا روبه روی صورتم از هپروت بیرون اومدم و به النا نگاه کردم که رفیقش سوگل با لبخند زشتی گفت:

-بچه مثبتمون تو هپروته چیزی نمی‌فهمه

یک راست داشت می‌گفت که من نفهم هستم؛ لبخندی از روی حرص زدم و گفتم:

-نه فقط داشتم به چیزی فکر می‌کردم.

که النا با خنده گفت:

romangram.com | @romangram_com