#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_104


-من یه گریمور معروفی رو میشناسم از دوستامه هروقتی که فکر کردی کارت لنگه گریموره بهم بگو.

چشم گفتم و رسیدیم به مقصدی که یکم از شهر خارج بود.

دکتر از ماشین خیلی شیک پیاده شد و راهنماییمون کرد به سمت در بزرگی و اهنی که عین در زندان می‌موند با ترس رفتم داخل که دستگاه های بزرگی داخل همون اتاق بزرگ بود.

دکتر دستکش هایی به دستش کرد و چندتا پرستار دیگم همراهش بودن اومدن و لباسام رو عوض کردن و بردنم روی تختی دراز کشوندن لامپ های زیادی بالای سرم روشن شد که یک لحظه فکر کردم حامله ام و میخوام بزام و بچمو به دنیا بیارم که خندم گرفت از این فکرم.

***

همه چیز برام مبهم بود صدا هایی که شنیده می شد، تصویر اطرافم همه مبهم بودن هیچی نمی‌فهمیدم قفسه سینم درد می کرد گلوم دور گلوم جلز و فلز می‌کردن انگار که روغن سرخ کنن، همه چیز برام مبهم بود و این داشت دیوونم می‌کرد ناتوان بودم حال نداشتم حتی دستم رو تکون بدم، ماسک اکسیژنی به دهنم وصل بود و این باعث شد تا لحظه ای که فکر کردم حاملم به یادم بیاد، چی گفتم؟ حاملم؟ من که پسرم آخه چجوری؟

[وجی: اوسکول تر از پریا تنها تو کوچه نری، آخ چیزشد هول شدم خواستم اعلام حضورکنم عزیزم شیمی درمانیت کردن الان خنگ بودی خنگ تر شدی گلم.]

آهان یادم اومد واسه شیمی درمانی آوردنم اینجا.

[وجی: پ ن پ واسه زاییدن آوردنت بدبخت]

بی ادب ساکت باش می‌خوام بدونم دکتر چی میگه.

[وجی منحرف: جون عجب پرستاری داری کلک]

گمشو منحرف بمیر تا نکشتمت.

[وجی: چشم ولی عجب تیکه ایه ها]

romangram.com | @romangram_com