#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_97
-امروز خونه ي ما چه خبر بود؟
نويان-خبر خاصي نبود، کارت تموم؟
با صداي تقريبا بلندي گفتم:
-يعني چي خبر خاصي نبود؟ اون همه داد و بيداد...
ميخواستم ادامه ي حرفم رو بزنم که گوشي از دستم کشيده شد.
-ديگه شمارتو رو گوشيه نفس نبينم.
بابا تلفن رو قطع کرد و با عصبانيت پرتش کرد روي تخت.
از کارش تعجب کردم. اين همه اتفاق و واکنش اونوقت ميگن هيچ اتفاقي نيفتاده.
بابا-نويان چيکارت داشت؟
-من بهش زنگ زدم.
بابا-از اين به بعد نميزني.
اينو گفت و از اتاق رفت بيرون و منو با حجمي از سوال تنها گذاشت.
رفتم اون سمت تختم، جايي که از ديد بقيه پنهان بود زانوهام رو بـ*غـل کردم و بي صدا گريه کردم.
صبح بخير دست فروش
امروز و تو چي داري
romangram.com | @romangram_com