#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_96


رفتم سمتشون و رو به روي مامان وايسادم.

-اون برگه اي که امروز افتاده بود دم در...

بابا وسط حرفم پريد و گفت:

بابا-به زودي مي‌فهمي.

-من مي‌خوام الان بدونم.

بابا-فعلا نه.

بازم قصد ندارن چيزي به من بگن و پنهون کاري مي‌کنن. فکري به سرم زد و مطمئن نبودم جواب ميده اما امتحان کردنش ضرري نداشت.

برگشتم توي اتاقمو شماره ي دايي رو گرفتم. بعد از چند بوق بالاخر جواب داد.

-الو دايي؟

نويان-بله نفس؟

-خوبي؟

نويان-خوبم عزيزم کارتو بگو.

-دايي چه خبر شده؟ چرا از هرکي مي‌پرسم حرفي به من نميزنه!

نويان-تو که هنوز چيزي از من نپرسيدي.


romangram.com | @romangram_com