#_نبض_احساس_پارت_665

فرنازبااشکي که ازخوشحالي توچشماش جمع شده بودجوا ب بله رودادووفاميو ن دست وهمهمه بقيه انگشتررودست فرنازکردوازروي پيشونيش بوسيد.

**********

آيها ن:بابا؟بياديگه همه منتظر ن

امير:اومدم باباچقدعجولين شما...

زندگي روي خوشش روبه همه نشو ن داده بودوآفتا ب خوشبختي روسرشو ن ميتابيد.حالاميشدگفت او ن همه سختي ارز ش اين خوشبختي روداشت اين وسط تنهاشها ب بودکه باندونم کاري خودش وظلمي که درحق بقيه کرده بودافتادتوي چاه وبراي هميشه بازندگيش خداحافظي کرد.قبل ازاينکه شها ب اسلحه روبگيره سمت اميروشليک کنه پليساچندبار بهش شليک کرد ن اونم براي هميشه چشماشوبست وازخود ش فقط بدي برجاي گذاشته بود.اميرهمه اعضاي خانواد ش روبخشيدوتصميم داشت يه صفحه سفيدوتميزديگه روي زندگيش بازکنه وقصشوازاو ل بنويسه البته اين بارسطربه سطرش روباخوشبختي وعشق.

نازنين:اميراينجاکجا س که اومديم؟

امير:من اسمشوگذاشتم کلبه عشق

نازنين به کلبه چوبي وکوچيکي که روبرو ش بودنگاهي انداخت.اطرا ف پرازدرختاي سبزي بودکه ازلابه لاي شاخ وبرگش آفتا ب ميتابيد.صداي پرنده هاباصداي رودخونه که آ ب زلا ل وخنکي داشت مخلوط شده بود

کناررودخونه هم يه ميزوصندلي ازتنه درخت قرارداشت.

نازنين باذوق خواسي گفت:اميراينجاخيلي قشنگه

اميرنزديک نازنين شدوز ل زدتوچشما ش وگفت:ولي نه به قشنگي تو

نازنين بغلش کردوباتمام وجود ش گفت:خيلي دوست دارم امير

romangram.com | @romangram_com