#_نبض_احساس_پارت_626
ساواش:بازشد....
ساواش وارداتاقک شدومتيناروگرفت بغلش وباهم اومديم بيرون.ازهممون آب ميچکيد.
آيهان:آمبولانس توراهه الان مياد.
اشکام سرازيرشده بودن.ساواش ماساژقلبي ميدادومن تنفس مصنوعي.
_بازکن اون چشماتولعنتي.....بازکن
آيهان:آمبولانس اومد
سريع بغلش کردم وبه سمت دررفتم..متيناروسوارآمبولانس کرديم وبرديمش بيمارستان.
***********
"آيهان"
توي اين مدتي که پيش شهاب بودم مدرک زيادي عليهش جمع کرده بودم.کلي مدرک ازخلافاش مخصوصا درباره قتل باباوساواش.نميدونم ازکجاو توسط کي فهميدکه دارم باپليس همکاري ميکنم واومدنم پيشش يه نقشه بوده.وقتي فهميدکلس کتکم زدن وبعدش توخونه توانباري حبسم کردن.خداروشکرمدرکاجاش امن بود.فقط اين وسط نگرانمتيناوآرمين بودم.شهاب اول ميخواست ازآرمين انتقام بگيره بعدبيادسراغ من.يه گوشه نشسته بودم ودعاميکردم تابلايي سرشون نيادکه ازبيرون صداي شليک گلوله ميومديني چي شده بود؟کمي بعدصداي ساواش اومدکه صدام ميزد.ازجام بلندشدم ورفتم سمت درومحکم کوبيدم بهش.
_من اينجام ساواش
romangram.com | @romangram_com