#_نبض_احساس_پارت_617
خنديدوگفت:چيه بهم نميادمهربون باشم؟
_راستش نه
آيهان:منم يه زماني د ل داشتم.....خوشبختي داشتم....خنده هام واقعي بود.....روزام خوب بود
_الان چراخوب نيس؟!
آيهان:تاحالاشده روي دلت پابزاري وکاري روانجام بدي که راضي نيسي؟
_آره همه کاراي زندگي من طبق خواسته ي بابابوده نه خودم
آيهان:چقدتووفريبرزباهم فرق دارين
_من باکل خانوادم فرق دارم
آيهان:اره اينوازهمون روزاول فهميدم
_واسه همين اينقدبداخلاق بودي؟
آيهان:من اينجوري نبودم زندگي منواينجوري کرد.
بعدنگام کردوگفت:منوبدون اين ريش وموهاي بلندتصورکن.
romangram.com | @romangram_com