#_نبض_احساس_پارت_597
مهدي:زنگ زدي به گوشيش؟
_اره ولي خاموشه
مهدي:نگران نباش چندساعت ديگه هم صبرميکنيم خبري نشدميفتيم دنبالش
_ميخوام همين الان بيفتيم دنبالش
مهدي:آرمين ازگم شدن يه نفرحداقل بايدچهل وهشت بايدبگذره تابشه پرونده درست کرد
کلافه بودم.ازنبودش فقط چندساعت گذشته بودواسه همين نميشه کاري کرد.اعصابم خوردشده بود.چراتنهاش گذاشتم؟چرااون حرفاروبهش زدم؟لعنت بهت آرمين...لعنت بهت....
*************
"متينا"
ازوقتي که به دنيااومدن رنگ پدرونديدم.همه دخترابابايين ولي من شدم ماماني.مامانم همه دنيامه.بارهاازش پرسيدم مامان باباکجاس؟هرباربااين سوالم ميديدم که چقد چشماش رنگ غم ميگرفت وبابغض ميگفت بابات نيس دخترم ولي به جاش من هستم.اره بود.مامانم هميشه بود...برام فقط مادري نکردبلکه پدرهم بود.نزاشت هيچ وقت کمبودپدروحس کنم.هم بيرون کارميکردهم توخونه.
ميدونستم براش سخته امايه بارم گله نکرد.ازبچگي دوست داشتم جراح قلب بشم.هميشه بامامان که بازي ميکرديم من ميشدم دکترواون مريض.وقتي ميديم مامان وقتي درمورده باباازش ميپرسم ناراحت ميشه تصميم گرفتم ديگه ازبابانپرسم خيلي دوست داشتم بدونم بابام کجاس؟اصلاکيه؟چراماروتنهاگذاشت؟چراهمه بچه ها بابادارن ولي من ندارم؟مامان ازصبح تاظهريني تاوقتي که من ازمدرسه برگردم توشرکت عموسپهر کارميکردوبعدازاون خونه بودوسعي داشت به من برسه.
روزاميگذشت ومن بزرگ وبزرگ ترميشدم.همه سعيم اين بودکه واسه جبران زحمتايي که مامانم واسم کشيده رو حداقل بادرس خوندن جبران کنم.روي درسام خيلي حساس بودم وسعي داشتم هميشه نمره هامخوب باشه تنهاهدفمم قبولي تورشته پزشکي بود.نميدونم کي بزرگ شدم چون هميشه کوچولووپرنسس مامان بودم.ازوقتي که فهميدم عاشق شدم حس کردم که بزرگ شدم.اون موقع فقط پونزده سالم بودودرنظرهمه بچه.من باهمه پسراي فاميل راحت بودم.يني همه باهم راحت بوديم وتوي جمع من ازهمه کرچيکتروشيطون تربودم هيچکسي ازپس زبون من برنميومد.به همه باديدخواهرم يابرادرم نگاه ميکردم جزيه نفر....نميدونم چراهرکاري ميکردم نميدونستم بهش بگم داداش....آرمين پسرخيلي خوشتيپ وهيکلي بود.طبيعي بودکه دخترادنبالش باشن.هروقتم ميديدم دخترا نگاش ميکنن وبهش چراغ سبزنشون ميدن دلم ميخواست تک تک اون موهاشون روازريشه بکنم وچشاشون روازکاسه دربيارم.ازتصورکس ديگه اي پيش آرمين ديوونه ميشدم.بااين همه دوست داشتني که توي وجودم بودغرورم روخيلي خوب حفظ ميکردم تاجايي که نزاشتم هيچکسي بفهمه که من آرمين رودوست دارم.حتي به مامان که همه چيوميگفتم هيچي نگفتم.هجده سالم شده بودوسخت مشغو ل آماده شدن واسه امتحان کنکوربودم.سه سال تمام تلاش کردم.دورهمه تفريحاتم روخط کشيده بودم حتي آرمين روهم ديگه نميديدم.دوروزبه کنکورمونده بودخيلي استرس داشتم.مامان کلافه شده بودازدستم.لاغرترازقبل شده بودم وزيرچشام گودافتاده بود.مامان خيلي نگرانم شده بود.ديگه دوروزآخرنزاشت برم سراغ درس وکتاب.اون روزبچه هاواسه عوض کردن حال وهوام وواسه روحيم منوبردن بيرون.آرمين همش توخودش وپکربود.خيلي دوست داشتم بدونم که چراناراحته.طاقت ديدن ناراحتيش رونداشتم.بعداين همه مدت نديدن حالام که ديده بودمش اينجوري بودوهمه انرژيم رفت ومنم مثه اون پکرودمغ شدم.رفتيم شهربازي ولي من حوصله هيچي رونداشتم.بچه هاهرکدوم رفتن سواريه چي بشن خوبه اومده بودن حال وهواي منوعوض کنن خودشون رفتن تفريح.من وآرمين مونده بوديم.تصميم گرفتم برم دنبال يکي ازبچه هاکه آرمين ازپشت صدام زد.بازاين قلب من بي جنبه شده بودوداشت ديوونه وارتوي قفسه سينم ميکوبيد.ايستادم سرجام.حس کردم که بهم نزديک ترشده.دوباره صدام زد.چقداون لحظه اسمم برام قشنگ ترين اسم دنياشده بود.دوست داشتم هي صدام بزنه.خودموجمع وجورکردم تاسوتي ندم برگشتم سمتش.زل زديم توچشماي هم.سعي کردم همه حسم روپنهون کنم تانتونه ازچشمام چيزي بخونه خودمم نتونستم ازچشماش چيزي بخونم وبفهمم.دوس داشتم بدونم چراناراحته.
آرمين:ميخوام باهات حرف بزنم
romangram.com | @romangram_com