#_نبض_احساس_پارت_587

"دريا"

عاقد:عرو س خانم وکيلم؟

صداي عاقدبودکه براي بارسوم دراومده بود.قرآن روبستم وبوسيدمش وازتوي آينه ي روبروم به کسي که قراربودهمسرم بشه نگاه کردم.اونم نگاهش به من بود.لبخندي بهم زدکه جوابش روبالبخنددادم.

_بااجازه پدرم وبزرگترابله

صداي جيغ ودست ومبارکه همه توفضاپيچيد.مامان اومدنزديکم وبغلم کرد.معلوم بودکه بغضش گرفته.

مامان:انشالله خوشبخت بشي دخترم

_مامان گريه نداشتيم ها

مامان اشکاشوپا ک کردوگفت:ازشوقه دخترم

مامان کناررفت وعسل اومد.

عسل:مبارکه عزيزم انشالله خوشبخت شي

لبخندي بهش زدم وگفتم:ممنونم زن داداش

همديگروبغل کرديم.بعدازاون تک تک مهمونااومدن وبهمون تبريک گفتن.مراسم عقدخونه مابرگزارشده بودوقرار بودجشن عروسي توي باغ پدرشوهرم برگزارشه.بعداز مراسم عقدهمه به سمت باغ حرکت کرديم.بارسيدنمون گوسفندي جلوي پامون کشته شدوماهم ازروي خونش ردشديم.صداي موزيک کردکننده بودوبااومدن ماهمه ايستاده بودن وبرامون دست ميزدن وماهم باسربهشون سلام ميداديم.روجايگاه مخصوص عروس ودامادنشستيم وبه رقص بقيه تماشاميکرديم.

romangram.com | @romangram_com