#_نبض_احساس_پارت_585
باتعجب گفت:کجا؟
_توگرسنت نيس شيکم من که شديدداره آلارم ميده
خنديدوگفت:شمامرداتنهاچيزي که فراموش نميکنين شکمتونه.
_نه کي گفته؟مايه چيز ديگه روهيچ وقت فراموش نميکنيم.
دريا:اونوقت اون چيه؟
_عشقمون....
انگارازاين حرفم ناراحت شد.نگاشوازم دزديدوباناراحتي وصداي آرومي گفت:معلومه که خيلي عشقت رودوست داري.
_آره خيلي دوسش دارم حاضرم براش بميرم.
دريا:خوبه...
نميدونم چراناراحت شد....ميتونست به دودليل باشه...
يکي اينکه دوسم داشته باشه وحساد ت کرده باشه که اين يکي غيرممکنه اون يکي هم اينه که شايدفهميده دوسش دارم وناراحته ازاينکه بهش اين حرفوزدم که احتمال اين يکي بيشتره.بااين فکرهمه ذوق وشوقم خوابيد...خداياکي قراره زندگي روي خوشش روبه منم نشون بده؟کي خدا؟
هنوزم نميفهمم چرااونايي که بهم نميرسن،اونايي که قسمت هم نيستن عاشق هم ميشن؟بادريابه يه رستوران شيک رفتيم ولي هردومون توي فکربوديم واشتها نداشتيم.نميدونم توي فکراون چي ميگذشت ولي من به خيلي چيزافکرميکردم....دريا....بابا...مامان....شهاب....که تهش به هيچي نميرسيدم جزسردرد...
romangram.com | @romangram_com