#_نبض_احساس_پارت_583
آرمين:خداحافظ
ازاداره پليس اومدم بيرون.خداياخودت کمک کن قاتل باباوداداشم روپيداکنم....بابابرام دعاکن...قول ميدم کسي روکه اين بلاروسرتووداداشم وزندگي ماآوردروپيداکنم وبه سزاي اعمالش برسونم....اگه کارشهاب بوده باشه خودم ميکشمش....واسه فهميدن اينکه آياواقعاکارشهاب بوده يانه بايدبهش نزديک شداماچجوري؟اون به هرکسي به اين راحتي هااعتمادنميکنه مخصوصابه من....ولي بايديه راهي باشه...بايديه چاره اي باشه....سوارماشيم شدم وبه سمت آتليه درياراه افتادم.
توي اتاقش مشغول کاربوددرزدم مثه اينکه نشنيد چون دراتاقش شيشه اي بودميشدراحت ديدش.دروبازکردم وواردشدم خيلي غرق کارش شده بود.
_خسته نباشي...
انگارترسيد.هيييني کردوبرگشت طرفم.دستامو بردم بالاوبانگراني گفتم:نترس منم آيهان...
دريا:ترسونديم آيهان
_عذرميخوام خيلي غرق کارت شده بودي درزدم نشنيدي
دريا:من کلاهمينم...خوش اومدي بيابشين
_ممنون کاراچطورپيش ميره؟
دريا:آخراشه ديگه بايدکم کم تموم شه...
_خوبه...
ساکت بودم وحرفي نميزدم راستش توي فکر بودم.
romangram.com | @romangram_com