#_نبض_احساس_پارت_555
عمو:چرا؟
_قصش درازه....تاوقتي هم ندونم بابام کيه به آيسان چيزي نميگم چون ممکنه اونم يکي باشه عين شهاب.
عموازجاش بلندشدوگفت:پاشوبريم
_کجا؟
عمو:مگه نميخواي ازبابات بدوني؟پس پاشودنبالم بيا.
***********
ازخونه عمواومدم بيرون.يه حس عجيبي داشتم.چيزايي که شنيده بودم روباورنداشتم.حالاميدونستم بابام کيه....پسرکيم....خيلي دوست دارم هرچه زودتربه آيسان هم ازبابامون بگم.نميدونم چه حسي بايدداشته باشم ولي اينوميدونم خوشحالم که شهاب بابام نيس.کاش بودي بابا...کاش پيشموبودي ونميذاشتي اين همه سال عذاب بکشيم....کاش بودي ونميذاشتي مامان اين همه سختي بکشه...سوار ماشين شدم ميخواستم هرچه زودتربرسم بابلسر....واسه گفتن چيزايي که درموردبابام شنيده بودم به آيسان دل تودلم نبود....نميدونم اون چه حسي پيداميکنه شايداونم مثه من خوشحال بشه.....داشتم رانندگي ميکردم عکسي که ازباباداشتم وازعموگرفته بودم روازجيب پيرهنم درآوردم ونگاهش کردم.بغضم گرفته بودکاش منم ميتونستم ببينمش کاش باباپيشمون بود.
_کاش بودي بابا...
حواسم پرت شده بودباديدن شخصي جلوي ماشين به خودم اومدم ترمزکردم ولي ديرشده بود.نفس نفس ميزدم...من چيکارکردم خدا؟
ازماشين پياده شدم.به يه دخترزده بودم رفتم طرفش چشماش بسته بود.
_خانوم...خانوم خوبين؟
مردم دورمون جمع شده بودن.
romangram.com | @romangram_com