#_نبض_احساس_پارت_553

_ازاين فکرانکن....تومگه مامان رونميشناسي

آيسان:چراولي....ميترسم آيهان...من بدون مامان نميتونم

_نترس خوشگلم مامانم بدون مانميتونه من يه قولي دادم سرقولمم هستم.

روبه سامي وساواش کردم وگفتم:خواهرم امانت شماتابرگردم مواظبش باشين

سامي:توبرونگران نباش خواهرشماروي چشم ماجاداره....

لبخندي زدم وازشون جداشدم وراهي جاده اي شدم که قراربودخيلي ازحقايق زندگيم روآشکارکنه...نميدونستم وقتي رفتم اونجاقراره چي بشنوم فقط اينوميدونم که دوست دارم هرچه زودترمامان روازدست اون آدم نجات بدم هرطورشده....

تازه واردتهران شده بودم وبه سمت شرکت عموميرفتم.عموسپهرمهندس معماربودويه شرکت ساختمان سازي داشت.خيلي مردمهربونيه....اصلاامکان نداشت آدم کنارش باشه وبهش خوش نگذره....خاله سايه دندون پزشک بود.بيشتربچگيمون روبابچه هاي عموسپهروخاله سايه ميگذرونديم البته فقط پنج سال.بعداز اون جزکتک ومستي وقمارباباوگريه هاي مامان چيزي نديديم.مامان خيلي زجرکشيد.خيلي گريه کردولي دم نزد.بارهاازخودم ميپرسيدم مامان چراپيش اين آدم ميمونه؟ولي به جوابي نميرسيدم.نميدونم بايدخوشحال باشم ازاينکه اون آدم بابام نيس يانه ولي هرچه زودتردوست دارم بدونم پدرمن کي بوده؟چراماروول کرده؟اصلاکجاس؟زندس يامرده؟شايدجواب همه اين سوالارو عموبدونه.جلوي شرکت پارک کردم وازماشين پياده شدم.قبلاهم يه باربه شرکت عمواومده بودم.البته شرکت فقط مال عمونبودبلکه شريکاي ديگه اي هم داشت.درزدم ووارداتاقش شدم.

_سلام عمو

سرشوبلندکردوبالبخندبهم نگاه کرد.

عمو:به به آيهان خان سلام عموجون خوش اومدي بياتو

ازجاش بلندشدواومدطرفم باهم دست داديم وروبروي هم روي مبلاي چرم جلوي ميزعمونشستيم عموسفارش دوتاقهوه داد.تاقهوه هاروبيارن درباره چيزاي فرعي صحبت کرديم.مثه حال بقيه....کار...آب وهواواينجورچيزا..قهوه هاروکه آوردن روبه عموکردم وگفتم:عموازوقتي که يادم ميادرابطه خاله ومامان خيلي صميمي بودنميدونم ازکي آشناشدن چون مامان درباره ي گذشتش هيچي نميگفت.انگارازش فرارميکرد.ازبچگيم نپرسين که چجوري گذشت چون اصلاقابل تعريف نيس امروزاومدم اينجاتادرباره ي حقيقتي بدونم که اين همه سال ازم پنهون کردين

عمو:چه حقيقتي؟

romangram.com | @romangram_com