#_نبض_احساس_پارت_487

جلوي درخونه نگه داشت.

_ممنون...

دانيال:عسل؟

نگاش کردم.

دانيال:ازمن بدت نيادباشه؟!

توچشماش خواهش بود...مگه ميشه ازتوبدم بياد؟تويي که همه زندگيمي...تويي که عشقمي...تويي که دوست دارم...

_باشه...خداحافظ

دانيال:خدانگهدار

منتظرموندتابرم داخل.دروپشت سرم بستم وبهش تکيه دادم.وقتي صداي ماشينش اومداشکام شروع کردم به ريختن....خداياکمکم کن...کمکم کن ببخشمش...خدايامن دوسش دارم....کمک کن دوباره مثه قبل باشيم....

دانيال:عسل...عسل....

_دانيال کجايي؟دانيال...

دانيال:عسل من دارم ميرم...منوببخش عسلم...

romangram.com | @romangram_com