#_نبض_احساس_پارت_467

دانيال:اره دوسش دارم پدرام خيلي دوسش دارم عشقي که نسبت به ليلاداشتم جلوي احساسم نسبت به عسل هيچيه...اون چشماي عسليش منواسيرخودش کرده...نميبيني حالموفقط سه روزه که پيشم نيس ولي دارم ازنبودش ديوونه ميشم....نه نه من نميتونم بهش بگم من بدون عسل نميتونم زندگي کنم پدرام...عسل نباشه من ميميرم....

نه نه...اين امکان نداره....دانيال دوسم داشت اون بادروغ نيومدطرفم...دوست دارماش دروغ نبود....اين همه مدت به بازيم گرفته بود...اين همه مدت بهم دروغ گفته بود....اين همه مدت من عاشق ادمي شده بودم که عاشق يکي ديگه بوده ومنوعشق اولش ميديده؟نه خدا...اين امکان نداره....بگوخوابم خدا....دستي به صورتم کشيدم خيس ازاشکام بود...نه بيداربودم....همه ايناواقعيت داشت....اروم بدون اينکه دانيال بفهمه ازخونه اومدم بيرون ورفتم خونه بابام.دانيال ازچمدوني که جلوي درجامونده بودفهميده بوداومدم خونه وحرفاشون روشنيدم.بارهااومدجلوي درخونه تاباهام حرف بزنه گاهي تاصبح توي ماشين ميموندواخرسرخوابش ميبرد.هرروززنگ ميزد،اس ام اس ميدادوخواهش ميکردولي من حتي دلم نميخواست ببينمش.جريان روبراي مامان وباباهم تعريف کردم اوناهم خيلي ناراحت شدن وازدانيال همچين انتظاري نداشتن.دوسش داشتم اما ديگه نميتونستم بهش اعتمادکنم وکنارش بمونم...اون بهم دروغ گفت....اون بااحساساتم بازي کرد....بخشيدنش خيلي سخته....خيلي سخت....

مامان:عسل جان دخترم حاضري؟

_اره مامان اومدم.

اخرين نگاهوتوي آينه به خودم انداختم ورفتم پايين.

_بريم مامان

مامان:بريم دخترم باباتم توماشينه.

بعدقفل کردن درا سوارماشين شديم وبه سمت بيمارستان حرکت کرديم.سرراه يه دسته گلم گرفتيم.

فرنازروي تخت خوابيده بودوهمه فاميلاهم دورش جمع شده بودن.

_پاشوجمع کن خودتوببينم الکي داره فيلم بازي ميکنه.

متينا:آ قربون دهنت دختردايي ازوقتي اومدم دارم همينوميگم

عمه هستي:بچه ها اذيتش نکنين.

romangram.com | @romangram_com