#_نبض_احساس_پارت_427

وفا:منتظريم داداش کوچولو.

"وفا"

موقع رفتن به کافي شاپ وحيداصرارکردکه بزارمش خونه.ميگقت فردامدرسه داره ويکمم ميخواددرسش رودوره کنه منم سرراه پيادش کردم وبعدش رفتم کافي شاپي که بچه هاگفتن.

وفا:سلام

ماني:کجاموندي وفا؟پس وحيدکو؟

صندلي روکشيدم عقب ودرحين نشستن گفتم:سرراه بردمش خونه

فرناز:إ چرا؟

_فردامدرسه داره گفت بهتره بره خونه

سامي:ساواشم اومد.

به پسر خوشتيپي که داشت ميومدنگاهي انداختم.قدي بلندوموهايي خرمايي داشت.چشماي آبيش توي صورتش شيش تيغش برق ميزد.گيتارش هم دستش بود.باهمه سلام وعليک کرد.

سامي:داداش اين وفاخيلي بچه باحاليه دوست فرنازه.وفااين ساواش داداش گل بنده.

باساواش دست داديم.

romangram.com | @romangram_com