#_نبض_احساس_پارت_426


وفا:خيلي جمع خوب وصميمانه اي دارين.

_اره ماازبچگيه که باهميم به جزساواش که ازسيزده سالگي باهامون بود.

وفا:اگه دعوت امشب روقبول نميکردم واقعاپشيمون ميشدم

_شماروپيشنهاداي من نه نگو

وفا:اي به چشم

بعدچشمکي زد.کلااين پسره جديدايه چيزيش ميشد.رفتاراش عجيب بودولي خيلي پسرخوب وباحالي بود.بچه هاهم خيلي ازش خوششون اومده بودوباهاش صميمي شده بودن.

_وحيدچراساکتي؟

وحيد:حرفي ندارم بگم.

_اصلابهت نمياد.

منووفاباهم آروم وريزميخنديديم.

وحيد:باشه بخندين نوبت تلافيه منم ميشه.


romangram.com | @romangram_com