#_نبض_احساس_پارت_405
آيهان:مامان جان فکراونجاشونکن اون حالاحالاها نمياد.بزاريه فرداروخوش باشيم.
خيلي دلم ميخواست خوش باشم ولي فهميده بودم که بعدرفتن اميرخوشي براي من حرامه.چقد دلم واسه سايه وسپهرتنگ شده.ته دلم خيلي خوشحالم که ميتونم ببينمشون.آيهان وآيسان روبغل کردم.ايناتنهادلخوشي هاي من براي زندگين...تنهادليل واسه بودنم....واسه نفس کشيدن...واسه تحمل کردن اين زندگي کوفتي...
خدمتکارهمه کاراروانجام داده بودوچندمدل غذاپخته بود.دل تودلم نبود.ازيه طرف ميترسيدم وازطرف ديگه هم دلم واسشون يه ذره شده بود.آيهان وآيسان بارهابهم دلداري مي دادن وبهم ميگفتن نگران نباشم ولي دست خودم نبود.دوست نداشتم سايه وسپهربفهمن زندگي من چجوريه.بالاخره اومدن.يه حس عجيبي داشتم.همه حساباهم اومده بودن سراغم.رفتم توي حياط.دوتاماشين مدل بالاواردحياط شدن.سايه ازماشين قبل ازهمه پياده شد.دويديم سمت هم.همديگرومحکم بغل کرديم وتوبغل هم گريه ميکرديم
سايه:ديوونه دلم واست يه ذره شده بود.اگه ميدونستم ميخواي بري وبي معرفت شي نميزاشتم هيچ وقت بري.
_منم دلم واست يه ذره شده بودخواهري.
بعدازسلام واحوال پرسي ورفع کمي دلتنگي همه واردخونه شديم.
_بچه هاچه بزرگ شدن سايه.
سامي:بله ديگه خاله جون وقتي نياي ديدنمون بزرگ شدنمون رونميبيني ديگه
ماني:توچي ميگي اين وسط توکه خاله روديدي من که فقط عکسشوديدم.
آيهان:اومدين اينجادعواکنين؟
آني:ولشون کن آيهان ايناکارشون همينه من بدبخت موندم وسط اين دوتا
سايه:آنيييي...
romangram.com | @romangram_com