#_نبض_احساس_پارت_399

آيسان:تاداداشمودارم غم ندارم

آيهان:بروشيطون...من رفتم مامان کاري نداري؟

_نه پسرم بروبه سلامت

آيهان:قربونت برم من

ازروي گونم بوسيدورفت.ازجام بلندشدم تارفتنشون روببينم.قبل سوارشدن دست تکون دادن ورفتن.دوباره نشستم سرجام...هواعجيب گرفته بودمثه دل من....يادگذشته افتادم...بيست سال پيش...همه اتفاقايي که توي اين بيست سال گذشت...همه اون اتفاقايي که بايادآوريشون زخماي دلم بازميشه....زخمايي که سالهاس توي دلم هستن وهيچ وقت خوب نشدن...بغضايي که مجبوربودم هميشه قورتشون بدم...اشکايي که مجبوربودم هميشه پنهونشون کنم...دردايي که مجبوربودم پشت يه نقاب به اسم خنده مخفي کنم...تاهيچ کس نفهمه....نفهمه که جسمم بي جونه....جسمم بي روحه...دلم شکستش....زندگيم اجباريه....نفس کشيدنم زوريه...نزاشتم کسي بفهمه....همه روريختم توي اين دلي که ديگه هيچي ازش نمونده....کاش بودي امير....کاش بودي وتک تک زخماي دلموخوب ميکردي....کاش بودي وبهم ميگفتي يه روزي اين عذاب تموم ميشه...بي معرفت چرامنوباخودت نبردي؟توکه قول دادي هميشه کنارم باشي....توکه قول دادي هيچ وقت تنهام نميزاري....مگه نگفتم نفسم به نفست وابستس؟مگه نگفتم زندگيم تويي؟مگه نگفتم نباشي ميميرم؟پس چرارفتي؟چراامير؟

بدقولي کردي امير....بدقولي....قراربودتاابدپيش هم باشيم...قراربودتاابدمال هم باشيم....کواون قول وقرارا؟کجايي اميرم؟چرانيستي پيشم؟دلم واسه اون دستايي که هميشه آرومم ميکردتنگ شده....دلم واسه اون چشمايي که باعشق نگام ميکردتنگ شده... دلم واسه اون آغوشي که امن ترين جابرام بودتنگ شده...دلم برات تنگ شده عشقم....

اونشب نه اميربرگشت نه ساواش وبراي هميشه منوتنهاگذاشتن.....تنهاچيزي که ازشون مونده بودحلقه اميروگردنبدالله که خودم به گردن ساواش بسته بودم....حتي جنازشونم نداشتيم چون همش خاکسترشده بود....بعدشنيدن اين خبريه مرده متحرک بودم....هممون ازشنيدن اين خبر شکه شده بوديم...نه حرف ميزدم،نه غذاميخوردم ونه هيچ کارديگه فقط خودموتوي خونه حبس کرده بودم وباخاطرات عشقم وپسرم زندگي ميکردم.چهارماه بعدازمرگ ساواش واميرفهميدم که باردارم حوصله نگهداري ازبچه رونداشتم راستش اصلانميخواستم زندگي کنم ولي اين بچه هاتنها يادگاري ازعشقم بود.بخاطرهمون بچه هامجبور شدم زندگي کنم وقسم خوردن که ازيادگاري هاي اميربه خوبي مواظبت کنم.حرفاي مردم واين وراون ورميشنيدم اماهيچ کدوم برام مهم نبودن...تنهاداراييم همين خونه بود...باکمک باباتونستم يه داروخونه کوچيک بازکنم ومشغول به کاربشم.هرشب بااميروساوا ش حرف ميزدم وبراشون ازمهموناي جديدمون ميگفتم... سونوگرافي که رفتم فهميدم که بچه هادوقلوان...چقدراميربچه هاي دوقلورودوست داشت....هميشه ميگفت دوست دارم يه دخترو پسردوقلوداشته باشم ولي قبل ازاينکه بتونه ببينه رفت...رفت وماروتنهاگذاشت...آيهان وآيسان که به دنيااومدن تنهااميدم به زندگي شدن....اسمايي روکه اميردوست داشت روانتخاب کردم....ميگفت يه خانوم ماه که دارم پس بچه هامم مثه ماه ميشن ديگه....ازيادآوري اين جملش لبخندي روي لبم نشست...يه لبخندتلخ....به تلخيه قهوه هايي که ميخوردم تابه جاي آغوش اميرآرومم کنه....

آيهان وآيسان يه سالشون شده بود.اون روزحوصله کارنداشتک براي همين تصميم گرفتم زودتربرم خونه....براي بچه هاهم پرستارگرفته بودم تاوقتايي که پيششون نيستم مواظبشون باشه....توي پياده روراه ميرفتم که صدايمردي اومدکه اسمموصداميکرد.

_نازنين....

ايستادم سرجام.چقدصداش برام آشنابود.برگشتم طرفش...اين....اين شهاب بود...بهم نزديک ترشد.

شهاب:سلام

زبونم بنداومده بود.به چشمام اعتمادنداشتم.واقعاخودشهاب بود.ولي اون....اونکه مرده بود.

romangram.com | @romangram_com