#_نبض_احساس_پارت_367
سپهرکادوروگذاشت روي ميزورفت طرف اميروگفت:سوئيچت روبده ميخوام گيتارت روبيارم.
امير:خودم ميارم
سپهر:نه ميخوام خودم بيارم.
سوئيچ روازش گرفت.
امير:سپهر...
سپهر:ميام الان...
ازدرخارج شد.بغض بدي داشت خفم ميکرد.اشک توچشمام جمع شده بود.يني اينقدازمن بدش ميومد.نازنين خواست بيادطرفم که زودرفتم توي دسشويي.ابي به دست وصورتم زدم.نگاهي ازتوي اينه به خودم انداختم.غم توي چشمام رو خيلي راحت ميشدتشخيص داد.تاکي سپهر؟تاکي ميخواي عذابم بدي؟تاکي بايدصبرکنم؟اينقدبايدسخت باشه مجازاتم؟خداياخودت کمکم کن...خودت بهم صبربده...تقه اي به درخوردوبعدش صداي نازنين اومد:سايه؟خواهري خوبي؟
دروبازکردم واومدم بيرون.لبخندي مصنوعي زدم وگفتم:خوبم...
باهم رفتيم پيش بقيه.سپهربرگشته بودواميرم گيتارش روگرفته بودبغلش.همه نگاه هاروي من بودوداشتم اب ميشدم.سپهريه نگاه گذراوبي تفاوتي انداخت ودوبارمنتظراميرموندتاشروع کنه.چراغاروخاموش کرده بوديم وفقط چندتاچراغ کوچيک فضاروکمي روشن کرده بود.يه جاي تاريک نشستم ومنتظرموندم تااميرشروع کنه.
من توی زندگیتم ولی نقشی ندارم اصلا
تو نشنیده گرفتی هرچی که شنیدی از من
بودو نبودم انگار دیگه فرقی برات نداره
romangram.com | @romangram_com