#_نبض_احساس_پارت_342


_اگه لازم باشه آره...

سعيد:خيلي خب پس بشين همينجوري.نظرمنم که اصلامهم نيس.خيلي خودخواهي هستي خيلي...

دروبازکردوازخونه زدبيرون.

_سعييييد؟!

توجهي نکردبهم ورفت.اميرونازنين باهم اومدن بيرون .

امير:چي شده هستي؟

باگريه گفتم:مثه هميشه

اميراومدبغلم کردوسعي داشت که آرومم کنه.

امير:آروم باش خوشگلم گريه نکن همه چي درست ميشه.

درحاليکه گريه ميکردم گفتم:اميرمن سپهرواصلانميبخشم اگه اون بي خبرنميرفت الان اينجوري نميشد.

منوازخودش جداکردوگفت:خب خواهرمن شماعروسيتون روبگيرين تاکي ميخواي منتظرش باشي؟اون اومدن ونيومدنش معلوم نيس به سعيدم حق بده اون دوست داره زودترتو پيشش باشي خانومش باشي


romangram.com | @romangram_com