#_نبض_احساس_پارت_341

نازنين بغلم کردوگفت:باشه گريه نميکنم ولي قول بده که هيچ وقت تنهام نميزاري.قول بده امير.

نازنين:قول ميدم عشق من...اميربدون توهيچي نيس.اگه هسم اگه نفس ميکشم اگه زنده ام فقط بخاطرتوس عزيزدلم ببين ميشنوي صداي قبلموکه چجوري داره واست ميزنه اين نبض احساس منه عشق من توباشي تندوبااحساس ميزنه نباشي نميزنه.

ازخودم جداش کردم دستاموگذاشتم دوطرف صورتش وتوچشماي هم نگاه کرديم.

_واسه زدن نبض احساسم تولازمي نفسم کجابزارم وبرم ولي زندگي من تويي؟نفس من تويي...همه وجودم تويي...نبض احساسم تويي...من دنيارو،زندگي روبي تونميخوام اينوهيچ وقت يادت نره.

نازنين:خيلي دوست دارم امير...

بغلش کردم ازروي سرش بوسيدم وگفتم:من بيشتردوست دارم عشق من.

"هستي"

سعيد:هستي بس نيس شش ماهه که نامزديم من ميخوام زودتربريم سرخونه زندگيمون مامان اينام ميخوان برگردن.

بارهاگفتم بازم ميگم تاسپهرنيادعروسي تعطيل.

سعيد:تودوسم نداري؟

_اين چه حرفيه سعيد؟معلومه که دوست دارم.ولي توي اين عروسي بايدداداش سپهرم باشه.

سعيدبيشترازقبل عصباني شد وباصداي بلندگفت:اهههه باباسه ماهه که سپهرنيس وهيچ خبري هم ازش نداريم شايددلش نخوادهيچ وقت بياداونوقت مابايدتاآخرعمرمون صبرکنيم؟

romangram.com | @romangram_com