#_نبض_احساس_پارت_332
اي عشق اولين برام دعاکن ازفکرت درآم
ازاون اميدوآرزومونده يه قلب پيربرام
"امير"
به جاي سپهريه حسابداري روبه طورموقت استخدام کرديم.جاي خاليش همه جاحس ميشد.سعيد هم اصرارداشت که هرچه زودترعروسي برگزارشه ولي هستي ميگفت تاداداش سپهرم نيادعروسي نميگيريم.سعيدهم ميگفت شايداون نخوادبيادهستي هم ميگفت مياد.سرهمين بيشترمواقع دعواميکردن.
ظهربودوهواابري.داشتم ميرفتم خونه.پشت چراغ قرمزايستاده بودم.يه پسربچه اي روديدم که داشت فال ميفروخت وشيشه ماشين هاروميزدوازشون خواهش والتما س ميکردکه فال بخرن.رسيدبه ماشين من.
_آقاتروخدافال بخريه دونه فال بخرآقاتوروخدا.
به چهره پسره کمي بيشتردقت کردم.چهرش برام خيلي آشنابود.
_مهدي؟!
تااسمشوگفتم پابه فرارگذاشت.صداي بوق ماشين ها هم ازپشت سرم ميومد.حرکت کردم وماشين رويه جاپارک کردم ودويدم دنبال مهدي.ازپشت صداش ميکردم.
romangram.com | @romangram_com