#_نبض_احساس_پارت_329
نازنين:آروم باش عزيز دل من مطمئن باش سپهرم دوست داره ويه روزمياد.
ازبغلش اومدم بيرون وگفتم:نه اون دوسم نداره اون ازمن بدش ميادهرشب توخوابم ميادواينوبهم ميگه ميگه کهنميبخشتم.
نازنين:سايه سپهردوست داره ازاولم دوست داشت اون از....
نازنين کل ماجراي زندگي سپهروبرام تعريف کرد.نميدونستم چه حسي داشته باشم؟خوشحال؟ناراحت؟کل زندگيش پرازرنج وسختي بودپس خداکي روي خوش زندگيتوبهش نشون دادي؟اون اين همه سال دوسم داشته ومن نفهميدم.باباهم ميدونست ولي چيزي بهم نگفت چرا؟چرانذاشتن من بفهمم؟چرا؟چراگذاشتن که دلشوبشکنم؟چرامن اينقدديرفهميدم که دوسش دارم؟چراخدا؟سپهربرگرد ازت خواهش ميکنم برگرد.
بانازنين کلي دردودل کرديم ونازنين ازسپهربرام گفت دلم ميخواست همه چيز رودرموردش بدونم حتي چيزايي که شايدک براي خودشم اصلامهم نباشه.نازنين زنگ زدبه اميرتابياددنبالش.موقع خداحافظي...
نازنين:مواظب خودت باش عزيزدلم غصه هيچي رونخورهمه چي درست ميشه
_توهم مواظب خودت باش به بقيه هم سلام برسون
نازنين:باشه تنهانمون توهم بياپيشمون منم بازميام.
همديگروبغل کرديم ونازنين رفت.خواستم دروببندم که...
نازنين:راسي سايه...
دروکه نيمه بازبودروکامل بازکردم.
_جانم؟
romangram.com | @romangram_com