#_نبض_احساس_پارت_269

_اسمش سپهره توي شرکت اميرشوهرنازنين حسابداره پدرومادرش فوت کردن وتنهاس.تنهاي تنها هم نه امير اونومثه داداشش دوست داره وپيش هم زندگي ميکنن يه جورايي عضوي ازخانوادشون شده.

بابا:خيلي خب بگو بيادتاببينمش.اين دفه اگه راضي نشدم باکسي که خودم ميگم ازدواج ميکني

_مگه کسي روپيداکردين؟

بابا:آره

_ولي بابامن جزسپهرکس ديگه اي رونميخوام ياسپهريا هيچ کس.

بابا:واسه اون پسرقرطي هم همينوگفتي.

_خيلي ببخشيدولي واسه اون نقش بازي کردم اين يکي جديه اصلاهمه مال واموالتون رووقف کنين ولي بزارين ماباهم ازدواج کنيم.

بابا:فعلابزارببينمش بعدتصميم ميگيرم.

******

"سپهر"

روي مبل نشسته بودم وبه صفحه تلويزيون خيره شده بودم.کسي خونه نبود.هستي وسعيدباهم رفته بودن بيرون اميرونازنين هم که خونه خودشون بودن.به سايه فک ميکردم.به آينده...به اينکه چي قراره بشه...گوشيم زنگ خورد.خودش بود.هميشه سعي کردم نه اون نه بقيه چيزي ازاحساسم نفهمن مخفي کردنش خيلي سخته خيلي ولي تاالان تونسته بودم اين کاروانجام بدم.حتي گاهي اميرميگفت اونقدري سردوخشک وبي تفاوت ميشي دربرابرش که شک ميکنم به اينکه عاشقشي.

_سلام خوبين؟

romangram.com | @romangram_com