#_نبض_احساس_پارت_259

لبخندي زدوگفت:توفقط مواظب خواهرم باش

سلام نظامي دادم وگفتم:اطاعت قربان...

اميرجلوترازمن رفت داخل.باکلي اصراروخواهش ازشون خواستم که برن خونه واستراحت کنن.دلشون راضي نبود ولي تونستم راضيشون کنم که برن.وقتي رفتن منم رفتم داخل اتاق.چه معصوم ونازخوابيده بود.هرکي الان ميديدش فک ميکردچه دخترآروم وساکتيه درصورتي که شيطنت ازش ميباريد.کنارش روي صندلي نشستم ودستاي کوچولووظريفش روگرفتم.آروم بوسه اي برروي دستاش زدم.بااون دستم موهاشونوازش کردم.

_وقتي توروتوي اون حال ديدم داشت نفسم ميرفت آخه دخترتوحواست کجاس؟اگه خدايي نکرده بلايي سرت ميومدمن بدبخت چيکارميکردم؟حالانميترسم ازاينکه همه بفهمن که دوست دارم ميخوام همه دنيابفهمه که چقددوست دارم.

هستي:سعيد؟چقدحرف ميزني؟

_تومگه خواب نبودي؟

هستي:مگه توميزاري که بخوابم.

_ببخشيد...بخواب...

چشماش که بسته بودروبازکردوگفت:شوخي کردم ديوونه...

_نه اتفاقاراس گفتي بخواب عزيزدلم.

هستي:سعيد؟

_جان دلم؟

romangram.com | @romangram_com