#_نبض_احساس_پارت_239
اومدتوي بغلم بينيموبردم لاي موهاي مشکي رنگ وخوشبخوش وباهمه ي وجودم نفس کشيدم.
ازخودم جداش کردم وازروي گردنش بوسيدم.
نازنين:تالباساتوعوض کن وآبي به دست وصورتت بزني منم برات چايي ميريزم.
_چشم خانومم.
رفتم توي اتاقمون ولباسام روعوض کردم ودست وصورتم روشستم ورفتم توي آشپزخونه.
_به به خانومم چه بوهايي راه انداخته.
درقابلمه روبازکردم.قيمه بادمجون درست کرده بود.دوتاچايي ريخته بودوگذاشت روي ميزغذاخوري 4نفره توي آشپزخونه.
روي صندلي نشستم ونازنين هم رفت به غذاسربزنه.
نازنين:چخبرعشقم؟
_سلامتيت نفسم.راسي امشب امينشون بعدشام ميان خونمون.
نازنين درقابلمه روبست واومدکنارم نشست وگفت:خيره؟
_اره خيره.واسه هستي خواستگارپيداشده ميخواد درموردهمون حرف بزنه
romangram.com | @romangram_com