#_نبض_احساس_پارت_237

سعيدرفت بيرون.

سپهر:اين چش بود؟

_نميدونم والا.غذاتوبخور...

&&&&&

زنگ خونه روزدم.ساعت8شب بوديه دستم کيف سامسونيکم بودودست ديگم شاخه گل رزکه پشتم قايمش کرده بودم.ازوقتي ازدواج کرده بوديم هرروز موقع برگشت ازخونه شاخه گل رزميگرفتم.نازنين عاشق شاخه گل رزبود.دروبازکرد.

_سلام عشق من

نازنين لبخندي زدوگفت:سلام عزيزدلم پس گلم کو؟

_اخ اخ يادم رفت

اخماشوتوهم کردوگفت:خيلي بدي امير...منم رات نميدم خونه.

_واقعا؟!

نازنين:واقعا...

_نازنين ولي خيلي خستما

romangram.com | @romangram_com