#_نبض_احساس_پارت_215

دوباره زدم زيرخنده ولي آرومترازقبل.نازنين نيشگوني ازبازوم گرفت وگفت:نخندبيتلبيت...

بغلش کردم وگفتم:بازم ميخواي ازاينا

لباشوغنچه کردوگفت:نوموخوام

ازلباش آروم بوسيدم اونم بااعتراض گفت:چيکارميکني امير؟زشته...

_تقصيرخودته ميخواسي لباتواونجوري نکني خودت که ميدوني من بي جنبم.خب حالاچيکارکنيم؟

نازنين:من بستني ميخوام.

_بستني؟

نازنين:اره بستني.

رفتم دوتابستني قيفي گرفتم وتوي ساحل قدم ميزديم وميخورديم.نازنين بستنيشوکه تموم کردبستني منوگرفت وشروع کردبه خوردن.

_خيلي ببخشيداکه مزاحم خوردنتون ميشم احساس ميکنم اون بستني مال من بود.

نازنين همونجوري که مشغول خوردن بودگفت:مال توبودالان ديگه مال منه.

_اااا؟نه بابا؟

romangram.com | @romangram_com