#_نبض_احساس_پارت_214


نازنين:امير؟

_جون دلم؟

نازنين:من ازاوناموخوام.

دستشوبه سمت پشمکاي صورتي رنگ درازکرده بود.

_چشم عشقم توجون بخواه.

رفتم ويه پشمک گرفتم.مثه بچه هاوبالذت ميخورد.يه تيکه ازپشمک روجلوي دهنم گرفت تاخواستم بخورم گذاشت توي دهن خودش.بغل کردم وقلقلکش ميدادم.

نازنين:اميرجون من نکن بيااصلاهمه پشمکامال تو.

_اهاحالاشد.

پشمکاروگرفتم ازش ومشغول خوردن شدم صدايي ازش درنميومد.نگاش کردم.ديدم داره باحسرت به پشمکانگاه ميکنه.باصداي بلندشروع کردم به خنديدن طوري که همه نگاه هابرگشت سمت من.

نازنين:اميريواش ترهمه دارن مارونگاه ميکنن...امير باتوام...

خندم روقورت دادم وگفتم:اگه بدوني باچه حسرتي به اينانگاه ميکردي.


romangram.com | @romangram_com