#_نبض_احساس_پارت_212


_پس يه هفته ديگه دايي ميشم اره.اخ جوووووون.

پندار:بچمون کتلت نشه فقط.

دوباره همه زديم زيرخنده.کلي حرف واسه گفتن داشتيم.

بهارونازنين باهم حرف ميزدن ومن وپندارباهم گاهي هم بحثامون مشترک ميشد.بعدناهاررفتيم استراحت کنيم.

خونه قبلي من که الان مال پنداروبهاربودبزرگ بودوويلايي.ازدرکه واردميشدي سمت چپ آسانسورشيشه اي قرارداشت که باهاش ميرفتي طبقه بالا.ازيه راهروخيلي کوچيک که ميگذشتي ميرسيدي به يه قسمت ازخونه که ميزغذاخوري قرارداشت.باسه تاپله به قسمت پذيرايي ميرسيديم که بايه دست مبل راحتي وتلويزيون پرشده بود.طبقه بالاهم چندتااتاق قرارداشت. پايين هم که آشپزخونه بزرگي قرارداشت که الان خدمتکاراازش استفاده ميکردن.بعدازيه چرت بعدازظهر برامون عصرونه آوردن.

پندار:ببين اميربخواي اينجاغريبي کني وتعارف وازاين جورمسخره بازيامن ميدونم وتوفهميدي؟!

_فهميدم حسابي.

پندارروبه بهار:جذبه روحال کن.

دم گوش پندارگفتم:نزاشتم جلوخانومت ضايه بشي حالاپرونشو

پندارآروم ترگفت:من نوکرتم هسم پيش زن وبچه ضايم نکن جون داداش.

بهار:چي پچ پچ ميکنين شمادوتا؟


romangram.com | @romangram_com