#_نبض_احساس_پارت_211

بهار:داداشي؟بچم کتلت شد.

پندار:هووووي داداش يواش ترماکتلت نميخوايم ني ني ميخوايم.

باخنده ازبهارجداشدم.

_چرابه مانگفتين؟

همه روي مبلانشستيم.

بهار:اگه ميگفتيم همتون ازکاروزندگيتون ميزدين وپاميشدين وميومدين اينجا.

نازنين:خب بايدبيايم ديگه توتنهايي اينجا.

بهار:نه اتفاقاکلي دوست اينجاپيداکرديم.واسه کاراي خونه هم که پنداريکي رواستخدام کرده.

_خوبه پس معلومه که کاراخوب پيش ميره پندار؟

پندار:خداروشکرهمه چي خوبه.

نازنين:چندماهشه حالا؟

بهار:يه هفته ديگه به دنيامياد.

romangram.com | @romangram_com