#_نبض_احساس_پارت_205

سايه:ببين اميرمن هرروزخونتونم هاگفته باشم.

اميرآروم وزيرلب گفت:برخرمگس معرکه لعنت.

من شنيدم براي همين آروم خنديدم.

بعدخداحافظي باهمشون رفتيم بالا.چه جالب مثه عروساي ديگه گريه وزاري راه ننداختيم وبرعکس همه خوشحال وخندون بوديم.وقتي واردخونه شديم.اميريه دفه ازروي زمين بلندم کرد.يه جيغ کوتاهي کشيدم وگفتم:اميربزارزمين.

امير:جات خوبه.حالاديگه خانوم مني واختيارتم دست منه.

منوبردسمت اتاق خوابي که هفته پيش درست شده بود.دکوراسيون خونه اميرازحالت مجردي تبديل شده بودبه خونه متاهلي.برعکس واحدروبرويي که مال هستي بودخونه اميرسه تااتاق داشت که که يکيش اتاق مشترکمون بوديکيش اتاق کاراميراون يکي هم خالي بود.سپهرهم ازوقتي نامزدکرده بوديم رفته بودپيش هستي ميموندتااونم تنهانباشه خواهروبرداربودن ديگه بينشون هم صيغه خونده شده بود.اينجوري همه راحت تربودن.

اميرمنوگذاشت روي تخت.چشم توچشم هم بوديم.نفساي اميرميخوردتوي صورتم وفاصله بينمون کم وکمتر ميشدتااينکه.....

صبح باکمردردبدي ازخواب بيدارشدم.نگاهي به ساعت روي ديوارانداختم.9:30صبح بود.اميرکنارم خوابيده بود.رفتم حموم تادوش بگيرم وقتي ازحموم اومدم بيرون کمردردم بهترشده بود لباسام روپوشيدم وموهاموخيس بازگذاشتم رفتم روي تخت نشستم وصورت اميرونوازش کردم يه تکوني خورد آروم صداش زدم:امير...اميرپاشوديگه

امير:نازنين بزاريکم ديگه بخوابم

_اميرجان الان مهموناميان شبم پروازداريم پاشوديگه

اميرچشماشوبازکرد.معلوم بودکه خيلي خوابش مياد.

روي تخت نشست منم ازجام بلندشدم ورفتم تاموهاموشونه کنم.

romangram.com | @romangram_com