#_نبض_احساس_پارت_185
_گفت امروزميايم.ساعت12بايدبريم فرودگاه.
نازنين:واااي اميراگه بدوني چقداسترس دارم.
_استرس براي چي خوشگلم؟راحت راحت باش همه چي حله دوهفته ديگه ميشي مال خودخودم.
ساعت12رفتيم دنبال سعيدوخانوادش.دوستاي خانوادگي بوديم.دلم واسه خاله وعموخيلي تنگ شده بود.چقدذوق وشوق داشتن واسه عروسي.خاله ميگفت عروسي پسرمه وانشالله سعيدم يه چي به کلش بخوره وزن بگيره.خاله وعمووسعيدرورسونديم آپارتمان سعيد.زياداونجانمونديم تااونااستراحت کنن.ازروزبعدافتاديم دنبال خريدلباس.ازاونجايي که نازنين خانوم خيلي مشکل پسندبودخريدلباس سه روزي طول کشيد.کارت نويسي هم تموم شده بودوکارت هرکس وپست کرديم براشون.
يه روز هم من وسعيدوسپهررفتيم بيرون تاسعيدوسپهر لباس بخرن.سايه ونازنين وهستي هم باهم رفتن.
سعيدکت وشلواروکراوات طوسي باپيراهن سفيدگرفت. براي سپهرهم کت وشلواروکراوات سرمه اي باپيراهن سفيدگرفتيم.
******
"نازنين"
سايه:نازنين بدوديگه هستي منتظره.
_اومدم اومدم.
رفتم دم درتاکفشاموبپوشم.
_باباماداريم ميريم.
romangram.com | @romangram_com