#_نبض_احساس_پارت_151
_کارداشت امروزنتونستيم هموببينيم.
نيما:راسي باباداشتيم قرارشمال ميزاشتيم.شماهم مياين ديگه نه؟
بابا:جدي؟خوبه برين خيلي وقته همتون سرگرم کارشدين براتون خوبه.نه من نميام.شماجوونابرين.
_اااااباباشماهميشه اينطوري ميکنين.تنهايي ميخواين چيکارکنين؟
بابا:خب دخترم من تنهاي تنهاهم که نيستم به دوستام ميگم بيان اينجا،باهم ميريم کوه نوردي وکلي کارديگه شمانگران من نباشين.
هرکارکرديم باباراضي نشدکه بامابياد.هرچندکه هنوزرفتنمون قطعي نبود.هنوزبااميروبقيه صحبت نکرده بودم.بعدشام يه زنگ به سايه زدم.
_سلام بر دخمل بلا.چطوري؟
سايه:به به ميبينم که راه افتادي.خوبم توخوبي؟
_خوبم خداروشکر.
سايه:آقادامادچطوره؟
_اونم خوبه سلام نداره چون هنوزباهاش حرف نزدم.چخبر؟!چيکاراميکني؟!
سايه:هيچي تازه ازبيرون اومدم.
romangram.com | @romangram_com