#_نبض_احساس_پارت_150


رها:عاليه....

نيما:پس نازنين توبه اميرخبربده تايه روزبرنامه بريزيم.

_باشه ميگم بهش.

رهارفت پيش نيماودستاشوحلقه کرددورگردنش وگفت:آقامون مهربون شده.

نيماخنديدوگفت:آقاتون مهربون بود.

رها:ماکه نديديم.

نيمارهاروبغل کردوگفت:ميخواي نشون بدم؟!

_اهم اهم خانواده نشسته اينجا.

همه باهم خنديديم باباواردآشپزخونه شدوگفت:خب ديگه به قول سايه تهنا تهناميخنديدن.

من خنديدم وگفت:اين الفباي سايه روشماهم تاثيرگذاشته؟

بابا:چيکارکنيم ديگه؟راسي کجاس اين وروجک امروزنديدمش؟


romangram.com | @romangram_com