#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_439

- آره، واسه همین نمی پوشیدمش. در ضمن فقط هفده تا دکمه داره!

- چه بیکاري مهرانا که نشستی اینا رو شمردي! به جاش می تونستی هفده تا منو ماچ کنی.

روزبه سه چهار تا دکمه را باز کرد و کمی یقه ي مهرانا باز شد. از دیدن لباس خواب سرخ و بازي که زیر مانتو، تن مهرانا بود چشمانش

چنان برقی زد که مهرانا را به خنده انداخت. عاشق رنگ سرخ بود، مخصوصا براي لباس خواب. اما روز خرید عروسیشان با وجود یک

لشکر آدم خجالت کشید داخل بوتیک شود و مهرانا هم نامردي نکرد هر چه رنگ زار و خسته ي صورتی نباتی و کرم توي بوتیک بود رو

خرید. حالا اینجا، آن هم بعد از نه روز دوري وقتی روزبه داشت از شروع مجدد رابطشان قطع امید می کرد، این لباس سرخ مامانی ... تن

مهرانا ... باز هم معجزه!

خندان و پر از شور گفت:

- واي، خدا امیدت رو ناامید نکنه مهرانا جان، بهم انرژي دادي! آخه راه سختی در پیش دارم.

و نگاه بامزه اي به باقی دکمه ها انداخت و گفت:

- می گم مهرانا می خواي تا داري به من می گی اینو کی و از کجا خریدي، تو هم مشغول شو و این تیشرت رو از تنم دربیار. چه کاریه؟!

توي وقتمونم صرفه جویی می کنیم!

مهرانا خندید و دکمه ها عاقبت تمام شد. لباس خواب لطیف و سرخ مهرانا توي تنش محشر بود ... معرکه! اصلا قالب اندام موزونش دوخته


romangram.com | @romangram_com